بوی باران ، بوی خاک

یک خاطره دور و قدیمی همیشه با من هست ، خاطره یک کلبه روستایی کوچک در میان باغی بزرگ، من آن درختان به و ازگیل و پرتقال و نارنج و هلو و سیب وانجیر و گردو و آلوچه و گلابی را نمی توانم فراموش کنم آن حیاط پوشیده از گل های رز و ساعتی و نرگس و گلهای بنفش( که اسمشان را نمی دانم) آن اردکهای ریز و درشتی که به صف پشت هم راه می رفتند آن شمشادهای دور تا دور باغ ، آن حوض کوچک، آن پرچین های دور باغچه ، آن خانه پر از شور زندگی  جایی در وسط حافظه ام نشسته و با صدای باران ، بوی خاک ،بوی سبزی و عطر گل  می آید می نشیند درست جلوی رویم و مرا می برد در فضای خوش نفس کشیدن در آن هوا...

ماشین ما که از روی پل باریک روستا می گذشت انگار باد خبر را به مادربزرگ که ما او را مامانی صدا می زدیم می رساند هنوز در حیرتم که چطور می فهمید رسیدیم که دوان دوان و با آغوش باز خودش را به ما می رساند.

از در چوبی اتاق که وارد می شدیم اتاق پر بود از بوی دل انگیز شکوفه ها و عطر خوش سبزی های باران خورده باغچه پشت خانه  و بوی نمناک خاک و مهربانی مادربزرگ ، به محض ورود می نشستم کنار پنجره چوبی که درست رو به باغچه بود و نفس می کشیدم و مست می شدم از اینهمه هارمونی عطر ها و رنگ ها و آواها،موسیقی باران که روی شیروانی می خورد همراه با ترنم گاه به گاه  هیزم های در حال سوختن بخاری هیزمی و صدای جیرجیرک های آوازخوان...  اینجا برای من خود بهشت بود...

خاطره راه رفتن در مه صبحگاهی با آن بوهای دیوانه کننده پیچیده در هوا هرگز از خاطرم نمی رود ...

گفته بودم من با بو  و رنگ و آوا زندگی می کنم؟

حالا من اینجا وسط این شهر بی رنگ وبی بو و بی آواز چه می کنم ؟؟؟؟؟!!!!!

 

ادامه دارد...

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان عماد وعمید

روح من نیز با این خاطرات عجین است ودلم می خواهد بچه هایم هم این تجربه ی شیرین را داشتند ولی افسوس[لبخند] ممنون که خبرم کردی عزیزم.[قلب]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام ممنون از دعوتت متن زیبا و دلچسبی بود. تازگی هوا و بوی سبزه ها را استشمام کردیم منتظر ادامه ایم با اشتیاق

مامان الیانا

آخ که آن کجا و این کجا :( فکر میکردم فقط خودم غرق آنجاهای با رنگ وبو و آوا هستم .......

اردیبهشت

خانه نو مبارک دوست جان! کاش چشممان بیشتر روشن شود از نوشتنت.

افشان

مي خوانم با كمال ميل

سانیا

خواب اونجا رو هم میبینی؟

مامان ارشیا

عالی نوشتی عزیزدلم. خیلی خوشحالم که اینجا رو ساختی و شروع کردی به نوشتن. منم مثه تو همیشه درین رویاها هستم. واقعا این سوالیه که مدتها ذهن من رو هم درگیر کرده .. وسط این شهر بی رنگ و بی بو با آدمایی که اصلا احساست رو نمیفهمن چه باید کرد!!!!

زهرا مامان مهديار

سلام عزيزمممممممممممم . خيلي خوشحال شدم كه منو دعوت كردي به خونه تازه ات . كار خوبي كردي ... [قلب]

زهرا(مامان مهتاب ومینو

سلام دوست عزیزم.خوشحالم که آدرس جدیدت را بهم دادی.خیلی دیر اومدم.امیدوارم بیشتر بنویسی.

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دلمون هم برای خودت هم پویان عزیز تنگ شده امیدوارم خوب باشید